
مدتی است دلت می خواهد در دنیا را ببندی
دلت می خواهد بروی آنجا که فقط "خداست"
از همه و همه دلگیری
می خواهی زانو هایت را بغل کنی و سکوت و ناگفته هایت را گریه کنی
خسته ات میکند وقتی میبینی تا اینجای راه که آمدی مسیر انحرافی بوده
خسته می شوی وقتی می فهمی هیچکس به غیر از خودت همراهت نیست
دوست داری یه چند روزی از این دنیا مرخصی بگیری و بروی
" آنجا که فقط خداســــــــت"
اینجای زندگی دلت خیلی گرفته
دلگیری وقتی می فهمی چقدر ارزشهایت بی ارزش بوده
که هرچیز کوچکی را بزرگ دیدی و بزرگترین ها را اصلا ندیدی
به اینجای زندگی که رسیدی دوست داری خانه ی دلت جایگاه یکی باشد
خیالت راحت میشود وقتی میبنی هنوز هست و همیشه بوده
وقتی می فهمی همان یکی برای تمام زندگیت کافیست
دوست داری دست "خدا" را محکم تر بگیری و همه ی افکارت به یک جا انس بگیرد
همان جا
"که فقط خداســـــــــــــت"....
نظرات شما عزیزان:
sadegh 
ساعت17:01---22 دی 1391
درد دارد !
وقــتـی می رود …
و هـمه می گــویـند : دوستـت نــداشـت …
و تــو نمـی تــوانـی بـه هـمه ثــابـت کــنی
که هــرشـب
بــا عـاشـقانـه هــایـش خـــوابت می کـــرد.
|